جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٣ - غزل ٥٨٧ مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى
محبوبا! حال كه ديدارت حاصلم نمى گردد، به اميد مشاهدهات و به خيال آنكه از جذبات جمالت بهرهمند گردم بسر مى برم، تا شايد در خوابت ببينم.[١] بخواهد با اين بيان بگويد:
|
نَفَس برآمد و كام از تو برنمى آيد |
فغان! كه بخت من از خواب درنمى آيد |
|
|
در اين خيال بسر شد زمانِ عمر و هنوز |
بلاىِ زُلفِ سياهت بسر نمى آيد[٢] |
|
و بگويد:
|
اى كه مهجورىِ عشّاق روا مى دارى! |
بندگان را زبَرِ خويش جدا مى دارى! |
|
|
تشنه باديه را هم به زُلالى درياب |
به اميدى كه در اين ره به خدا مى دارى[٣] |
|
|
دست غرض ميالاى، بر كاسه اى كه دانى |
انجام كار نبود، از وى نصيبِ آبى |
|
اى خواجه! توجّه و محبّت به دنيا و امور دنيوى تو را از مقصد و مقصودت باز ندارد كه آن چون سرابى است و نمايشى از آب است و تشنگى تو را رفع نمى كند؛ كه:
٣٩٣٦
«ما أصِفُ مِنْ دارٍ أوَّلُها عَنآءٌ وآخِرُها فَنآءٌ ... وَمَنْ ساعاها فاتَتْهُ، وَمَنْ قَعَدَ عَنْها واتَتْهُ، وَمَنْ أبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ، وَمَنْ أبْصَرَ إلَيْها أعْمَتْهُ.»
[٤]: (چگونه توصيف كنم خانه [دنيا] اى را كه اوّل آن رنج، و آخرش فنا و نيستى است ... و هركس با او همپاى گشته [و مسابقه داده و بخواهد بيشتر از آن برخوردار باشد]، از دستش مى رود؛ وهركس از [بدست آوردن] آن بنشيند [و افزون از حدّ از آن نخواهد]، فرمانپذير او مى گردد. و هر كه به [واسطه] آن بنگرد، بينا [دل] ش نموده، و آن كه به سوى آن چشم بدوزد، كور [باطن] ش مى گرداند.)؛ با اين حال:
[١] - براى توضيح بيشتر به غزل ٦٢ ذيل بيت پنجم رجوع شود.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٦، ص ٢٠٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٤] - نهج البلاغه، خطبه ٨٢.