جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٢ - غزل ٥٨٤ كتبت قصة شوقى ومدمعى باكى
عَلىُّ!- لَمْ يُعْرَفِ المُؤْمِنُونَ بَعْدى، وَكانَ بَعْدَهُ هُدىً مِنَ الضّلالِ، وَنُوراً مِنَ العَمى، وَحَبْلَ اللَّهِ المَتينَ وَصِراطَهُ المُسْتَقيمَ.»
[١]: (واى علىّ! اگر تو نبودى، بعد از من مؤمنان شناخته نمى شدند. و وى [علىّ ٧] بعد از او [رسول اكرم ٦] به جاى گمراهى، هدايت، و به جاى كورى و نابينايى، نور و روشنايى، و ريسمان محكم خداوند، و راه راست و صراط مستقيم بود.)- چون تو جمالى هميشه در طراوت و تازگى و نيكويى نديدهام. با اين بيان مىخواهد اظهار اشتياق به او نموده و بگويد:
|
باز آى و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
زآن باده كه در مصطبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده وگو رمضان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روانبخش |
اى درج محبّت! به همان مِهر و نشان باش[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
ز وصفِ حسن تو حافظ چگونه نطق زند؟ |
كه چون صفات الهى وَراىِ ادراكى |
|
محبوبا! چگونه توصيفت به حسن در ذات نمايم، نه تنها ذاتت را به حُسن نمى توان شناخت كه صفاتت هم درخور شناخت و ادراك نمى باشد. در جايى مى گويد:
|
بيانِ وصف تو گفتن نه حدّ امكان است |
چرا كه وصف تو بيرون ز حدِّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق توان ديد روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق ز قاف تا قاف است |
|
|
ز مصحفِ رُخ دلدار آيتى بر خوان |
كه آن بيانِ مقاماتِ كشفِ كشّاف است[٣] |
|
كنايه از اينكه: تو را به تو مى توان شناخت؛ كه:
«يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ!»
[٤]: (خدا را، به خدا بشناسيد.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٢٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.
[٤] - اصول كافى، ج ١، ص ٨٥، از روايت ١.