جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٤ - غزل ٥٨٥ گفتند خلائق كه تويى يوسف ثانى
خواجه در اين غزل با توصيفاتى كه از حضرت محبوب مى نمايد، در مقام اظهار اشتياق و گله و تمنّاى ديدار او بوده. مىگويد:
|
گفتند خلائق: كه تويى يوُسُف ثانى |
چون نيك بديدم بحقيقت بِهْ از آنى |
|
محبوبا! همه خلائق در حسن و جمال تو را به يوسف تشبيه مى نمايند؛ ولى «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ!»[١]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه آنان او را توصيف مى كنند!) چگونه مى توان به او توصيفت نمود و حال آنكه وى هر حسن و نيكويى كه دارد به تو دارد؛ كه:
«كَيْفَ يُسْتَدلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟!»
[٢]: (چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند توست، مىتوان بر تو رهنمون شد؟!- چون به ديدار گذشتهام توجّه نمودم ديدم بىنظير در جمال و كمال بودى. به گفته خواجه در جايى:
|
به حُسن خلق و وفا، كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن و ملاحت به يار ما نرسد |
|
|
هزار نَقْد به بازارِ كاينات آرند |
يكى به سكّه صاحبْ عيارِ ما نرسد |
|
|
هزار نقش برآيد ز كِلْكِ صُنع و يكى |
به دلپذيرىِ نقشِ نگارِ ما نرسد[٣] |
|
[١] - صافّات: ١٥٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.