جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ٥٨٥ گفتند خلائق كه تويى يوسف ثانى
بخواهد بگويد:
|
جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد |
هركس كه اين ندارد، حقّا كه آن ندارد |
|
|
با هيچ كس نشانى، ز آن دلستان نديدم |
يا من خبر ندارم، يا او نشان ندارد[١] |
|
|
صد بار نگفتى كه دهم زآن دهَنَت كام؟ |
چون سوسن آزاد، چرا جُمله زبانى؟ |
|
گله اى است عاشقانه، بخواهد با اين بيان بگويد:
|
جانا! تو را كه گفت كه احوالِ ما مپرس |
بيگانه گرد و قصّه هيچ آشنا مپرس |
|
|
زآنجا كه لطفِ شامل و خُلقِ كريمِ توست |
جرمِ گذشته عفو كن و ماجرا مپرس[٢] |
|
و بگويد:
|
دارم از زُلفِ سياهت گله چندان كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر و سامان كه مپرس |
|
|
كس به امّيد وفا تركِ دل و دين مكناد |
كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس[٣] |
|
و تقاضاى ديدار او را نموده و بگويد:
|
درآ كه در دلِ خسته، توان درآيد باز |
بيا كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو، چشم من چنان بربست |
كه فتح باب وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هرآنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز[٤] |
|
|
گفتى: كه دهم كامت و جانت بستانم |
ترسم ندهى كامم و جانم بستانى |
|
آرى، عاشق آن زمان به كام خود كه ديدار معشوق است مى رسد، كه فانى در او گردد. خواجه هم بخواهد با اين بيان بگويد: مىترسم از اين جهان بروم و كام از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٢، ص ١٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢١، ص ٢٤٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.