جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٧ - غزل ٥٨٥ گفتند خلائق كه تويى يوسف ثانى
تو نگرفته، آرزوى مشاهده جمالت به دلم بماند و بميرم و جانم بستانى. در جايى مىگويد:
|
روى بنما و وجودِ خودم را از ياد ببر |
خرمنِ سوختگانِ را همه گو باد ببر |
|
|
دوش مى گفت: به مژگانِ درازت بكُشم |
يا رب! از خاطرش انديشه بيداد ببر |
|
|
روز مرگم نَفَسى وعده ديدار بده |
وآنگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر[١] |
|
لذا مى گويد:
|
چشمِ تو خدنگ از سِپَرِ جان گذرانيد |
بيمار كه ديده است بدين سخت كمانى؟ |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! در گذشته با جذبه چشم خمارين و بيمار و تجلّيات پرشورت جان از من ستاندى و مرا از من گرفتى به گونه اى كه اثر از من نماند و آن منتها آرزويم بود. «بيمار [چشم خمارين] كه ديده است بدين سخت كمانى.» كه با يك جذبه، دل و عالم خيالى كه هيچ، جان را هم بستاند. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
شاهدان گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد |
گلرخانش ديده نرگس دان كنند |
|
|
كن نگاهى از دو چشمت تا در آن |
مرگ را بر بىدلان آسان كنند |
|
|
عيد رخسار تو كو؟ تا عاشقان |
در وفايت جان و دل قربان كنند[٢] |
|
و بگويد: حال نمى دانم چرا؟
|
چون اشك بيندازىاش از ديده مردم |
آن را كه دمى از نظرِ خويش برانى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.