جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ٥٨٥ گفتند خلائق كه تويى يوسف ثانى
|
در راهِ تو عاشق چو قلم كرد ز سَرْ پاى |
چون نامه چرا يك دمش از لطف نخوانى؟ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! حال كه عشّاقت به خاكسارى و بندگى در پيشگاهت سرمى سايند، چرا گاه گاهى با نظر لطف به ايشان نمى نگرى. بخواهد با اين بيان بگويد:
٤٠٤٧
«إلهى! مَنِ الّذى نَزَلَ بكَ مُلتَمساً قِراكَ، فما قَرَيْتَهُ؟! وَمَن الّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجياً نداكَ، فما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِع عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مصرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرفُ سِواكَ مَوْلىَ بالإحسانِ مَوْصُوفاً؟»
[١]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟ آيا سزاوار است به نااميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد نمى شناسم.- بگويد:
|
چه بودى ار دل آن ماه، مهربان بودى؟ |
كه كارِ ما نه چنين بودى ار چنان بودى |
|
|
گَرَم زمانه سرافراز داشتىّ و عزيز |
سرير عزّتم آن خاكِ آستان بودى |
|
|
به رُخ، چو مِهر فلك بىنظيرِ آفاق است |
به دل، دريغ كه يك ذرّه مهربان بودى! |
|
|
ز پرد كاش برون آمدى چو قطره اشك |
كه بر دو ديده ما حكمِ او روان بودى[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
از پيش مران حافظِ غمديده خود را |
كز عشقِ رُخَت داد دل و دين و جوانى |
|
اى دوست! مرا از پيشگاهت مران و از غم هجرانم خلاصى بخش، تعلّقات و جوانى و بدن عنصرى و خيالى و زهد و عبادت خشك و هرچه داشتم، در راه عشق و محبّت از دست دادم.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.