جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٨ - غزل ٥٨٥ گفتند خلائق كه تويى يوسف ثانى
آن كس را كه در گذشته آن گونه به او عنايت داشتى، به او بىاعتنا گشتهاى، نه آنكه به او نگاه نمى كنى، چون اشك چشم از ديده خود و مردم آن فرو مى ريزى و به او نظر نمى فرمايى و به هجرانش پايان نمى دهى. به گفته خواجه در جايى:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلابگردان |
|
|
اى نور چشم مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين و جامى، بنواز يا بگردان |
|
|
حافظ! زخوبرويان، قسمت جز اين قدر نيست |
گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان[١] |
|
و ممكن است بخواهد بفرمايد: آن كس را كه تو از نظر اندازى، از ديده مردم هم خواهد افتاد.
|
خود سرو بماند از قد و رفتارِ تو برجاى |
بخرام كه از سرو گذشتى به روانى |
|
كنايه از اينكه: اى دوست! آن چنان در قد و قامت و زيبايى يكتايى و از همه صاحب جمالان پيشى گرفته اى كه آنان درمقابل زيبايىات قدرت اظهار كمال از خود ندارند بيا و براى خواجه ويا عاشقانت خرامان شو، تا جز به جمال و حسن تو ديده ندوزند. «بخرام كه از سرو گذشتى به روانى.» به گفته خواجه در جايى:
|
اى سروِ نازِ حسن! كه خوش مى روى به ناز |
عشّاق را به نازِ تو، هر لحظه صد نياز |
|
|
فرخنده باد طالعِ نازت! كه در ازل |
ببريده اند بر قدِ سروت، قباىِ ناز[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
به صورت بلبل و قمرى اگر ننوشى مِىْ |
علاج كى كُنَمت آخِرُ الدّوآءِ الكَىْ |
|
|
زمانه هيچ نبخشد كه باز نستاند |
مجو ز سفله مروّت كه شَيْئُهُ لاشَىْء |
|
|
چو هست آب حياتت به دست تشنه ممير |
فلاتَمُتْ وَمِنَ الْمآءِ كُلُّ شَىْ ءٍ حَى[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٤، ص ٣٩٠.