جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٤ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
در گسستن از مردم ميسّر است.)
|
مِىْ ده كه گرچه گشتم، نامهْ سياهِ عالم |
نوميد كى توان بود، از لطفِ لايزالى؟ |
|
معشوقا اگرچه نامه سياهم و همه مرا دراختيار طريقه فطرتم گناه كار مى دانند، به مِىْ و مشاهدات و تجلّياتت مداوا، و از غير خويش بيزارم نما، و از لطف لايزالىات نااميدم مكن. به گفته خواجه در جايى:
|
گر من از سرزنشِ مدّعيان انديشم |
شيوه رندى و مستى نرود از پيشم |
|
|
بر جَبينْ نقش كن از خونِ دل من، خالى |
تا بدانند كه قربانِ تو كافِر كيشم[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
كه بَرَد به نزد شاهان زِ من گدا پيامى؟ |
كه به كوى مِىْ فروشان دوهزار جم به جامى |
|
|
اگر اين شراب خام است، اگر آن حريف پخته |
به هزار بار بهتر، ز هزار پخته خامى |
|
|
عجب از وفاى جانان كه تفقّدى نفرمود |
نه به نامه و پيامى نه به پرسش و سلامى[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
ساقى! بيار جامى، وز خلوتم برون كن |
تا دربدر بگردم، قلّاش ولاابالى |
|
دلبرا! به خلوت مى نشينم و مراقب دل مى شوم، تا به مشاهدهات نايل آيم، و مرا به جامى از تجلّيات و ديدارت از خلوت به جلوت آورى، و همواره تو را با همه عالم ببينم، در جايى مى گويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
داروى دردِ عشق، يعنى مِىْ |
كوست درمان شيخ و شاب بيار |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٧، ص ٣٢١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.