جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٥ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
|
بزن اين آتشِ مرا آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «ساقى» استادش باشد و بخواهد با اين بيان بگويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
ببَر اندوه، دل و مژده دلدار بيار |
|
|
نكته روح فزا از دهنِ يار بگوى |
نامه خوش خبر از عالمِ اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينهْ كردار بيار[٢] |
|
لذا بنابر هر دو احتمال مى گويد:
|
صافى است جامِ خاطر، در دور آصفِ دهر |
قُمْ فَاسْقِنى رَحيقاً، أَصْفى من الزُّلالِ[٣] |
|
اى محبوب! و يااى استاد! حال كه زمان حكومت آصف دهر (پادشاه زمان) است، و بدخواهان با من كارى نمى توانند داشته باشند، و موجبات پريشان خاطرىام نمى گردند، برخيز و جامى از شراب صاف و بىغش مشاهداتت به من بياشامان، و از غم هجرانم برهان.
|
المُلْكُ قد يُباهى، مِنْ جَدِّهِ وجِدِّهِ[٤] |
يارب! كه جاودان باد، اين قدر و اين معالى |
|
|
مسندْ فروزِ دولت، كانِ شكوه و شوكت |
برهانِ مُلك و ملّت، بونصر بوالمعالى |
|
واقع شدن اين دو بيت در بدرقه بيت گذشته مى نمايد كه خواجه در مقام تعريف.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٣] - برخيز و مرا با شراب ناب كه از آب زُلال، صاف تر است، سيراب نما.
[٤] - بى گمان پادشاهى و سلطنت بر بخت[ نيك] و كوشش تو مباهات و فخر مى كند.