جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٧ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
و بگويد:
|
كه بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پيامى؟ |
كه به كوى مِىْ فروشان دو هزار جم به جامى |
|
|
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم |
كه به همّتِ عزيزان، برسم به نيكنامى |
|
|
تو كه كيميا فروشى، نظرى به قلب ما كن |
كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى |
|
|
به كجا برم شكايت؟ به كه گويم اين حكايت؟ |
كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى |
|
|
بگشاى تير مژگان و بريز خونِ حافظ |
كه چنان كُشنده اى را نكشد كس انتقامى[١] |
|
|
چون نيست نقش دوران، بر هيچ حال ثابت |
حافظ! مكن شكايت، تا مِىْ خوريم حالى |
|
خواجه در بيت ختم به خود دلدارى داده كه بايد تحمّل مشكلات روزگار هجران را نمود. مىگويد: اگرچه از قافله عشّاق جانان عقب ماندهاى، دست از شكايت و گله نمودن بردار؛ زيرا نقش دوران به يك پايه نمى ماند. به شكايت عمر ضايع مگردان، و به مراقبه و ياد او باش. زمانى كه شكايت مى كنى از مراقبه بركنار خواهى بود. اميد آنكه به زودى حضرت محبوب مورد عنايتت قرار دهد و به مشاهدهاش نايل سازد! در جايى مى گويد:
|
پيامِ دوست شنيدن، سعادت است و سلامت |
فداىِ خاكِ دَرِ دوست باد، جانِ گرامى! |
|
|
خوشا! دمى كه درآيىّ و گويمت به سلامت: |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامِ |
|
|
اميد هست كه زودت، به كامِ خويش ببينم |
تو شاد گشته به فرمان دهىّ ومن به غلامى[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٤.