جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٢ - غزل ٥٩٤ هزار جهد بكردم كه يار من باشى
تو مولايى كه موصوف به احسان باشد نمى شناسم؛ چگونه به غير تو اميدوار باشم، و حال آنكه تمام خير و خوبى به دست [با كفايت] توست؟!)
|
در آن چمن كه بُتان دستِ عاشقان گيرند |
گرت ز دست برآيد نگارِ من باشى |
|
دلدارا! هزار جهد نمودم، چون بندگان خاصّت كه در چمنزار مظاهرت مشاهدهات مى نمايند، و با تو انس مى گيرند و تو ايشان را از طريق آنان به ديدارت نايل مى سازى، مرا هم مورد عنايت خويش قرار دهى و ديده دلم به مشاهده جمالت روشن گردد، و مى گفتم:
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَوِلايَتِكَ، ... وَهَيَّمْتَهُ [هَيمَّتَ قَلْبَهُ] لإرادَتِكَ، وَاجْتَبَيْتَهُ لِمُشاهَدَتِكَ، وَأخْلَيْتَ وَجْهَهُ لَكَ، وَفَرَّغْتَ فُؤآدَهُ لِحُبِّكَ.»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه براى نزديكى و دوستىات برگزيدهاى ... و ايشان [و يا دلشان] را تشنه خواست خويش ساخته، و براى مشاهده و ديدارت [از ميان ديگران] برگزيده، و روى و تمام وجودشان را براى خود [از غير] خالى، و دلشان را براى دوستىات آسوده ساختهاى.)؛ ولى چه مى توان كرد كه:
|
بر نيامد از تمنّاىِ لبت كامم هنوز |
بر اميدِ جامِ لعلت دُردى آشامم هنوز |
|
|
روز اوّل رفت دينم در سَرِ زُلْفَينِ تو |
تا چه خواهدشد در اين سودا سرانجامم هنوز |
|
|
ساقيا! يك جرعه دِهْ زآن آبِ آتشگون كه من |
درميان پختگانِ عشق او خامم هنوز[٢] |
|
|
چراغِ ديده شبْ زندهْ دارِ من گردى |
انيسِ خاطرِ امّيدوارِ من باشى |
|
عزيزا! آرزويم آن بود كه نه تنها نگار من باشى، بلكه هموارهام در تاريكىهاى شب، و يا ظلمت عالم طبيعت چراغ راه و انيس خاطر و ديده و روشنىْ بخشِ دل اميدوارم باشى؛ امّا اين آرزويى بيش نبود. در جايى مى گويد:
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٣٩.