جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨ - غزل ٥٩٠ نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى
خواجه در اين غزل به نصايح عارفانه اى كه خود و سالك طريق مقصد عالى انسانيّت را به مقصود نزديك، و يا امورى كه از آن دور مى سازد پرداخته و مى گويد:
|
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى |
كه بسى گُل بدمد باز و تو در گِل باشى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! نوبهار جوانى و عمرت را به كارى كه از آن خوشدلى و سرمايه معنوى فراهم آرى، بگذران، پيش از آنكه از اين جهان رخت بربندى و بروى؛ كه:
٣٩٤٣
«إغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ: شَبابَكَ قَبْلَ هِرَمِكَ ... وَحياتَكَ قَبْلَ مَوْتِكَ.»
[١]: (پنج چيز را پيش از پنج چيز مغتنم شمار: جوانىات را پيش از پيرى، ... و زندگىات را پيش از مرگ.- نيز:
٣٩٤٤
«كُنْ عَلى عُمْرِكَ، أشَحَّ مِنْكَ عَلى دِرْهَمِكَ وَدينارِكَ.»
[٢]: (نسبت به عمر خويش، بيش از درهم و دينارت بُخل و رشك بورز.- به گفته خواجه در جايى:
|
در هر طرف ز خيلِ حوادث كمينگه است |
ز آن رو عنانْ گسسته دواند سوارِ عمر |
|
|
اين يك دو دم كه دولت ديدار ممكن است |
درياب كام دل كه نه پيداست كار عمر |
|
|
تا كى مى صبوح و شَكَر خوابِ صبحدم؟ |
بيدار گرد هان! كه نماند اعتبارِ عمر[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: در بهار تجلّيات و يا نفحات الهى بهره خويش.
[١] - بحارالأنوار، ج ٧٧، ص ٧٧.
[٢] - بحار الأنوار، ج ٧٧، ص ٧٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٨.