جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٨ - غزل ٥٩٣ وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتوانى
مكن، كه آرام نخواهم گرفت.
|
دل ز ناوكِ چشمت، گوشه داشتم ليكن |
ابروىِ كماندارت، مىزند به پيشانى |
|
كنايه از اينكه: در گذشته من مى خواستم چون جذبات چشم و تجلّيات پرشورت را ديدم، باز زنده بمانم و توجّه از عالم بشريّتم برندارم، ناوكِ مژگان و تجلّىِ جلالىِ ممزوج با جمالىات به فناى من دست نزند، و خود را كنار مى كشيدم؛ ولى كمان ابروانت به كشتن من دست زد و نگذاشت خويش را ببينم. كنايه از اينكه:
باز با جذبات خود به كُشتنم دست زن، تا مظهريّتم مانع از ديدارت نگردد. به گفته خواجه در جايى:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبارِ تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
|
چنين قفس نه سزاىِ چو من خوش الحانى است |
رَوَم به گلشنِ رضوان كه مرغ آن چمنم |
|
|
بيا و هستىِ حافظ ز پيشِ او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم[١] |
|
|
جمع كن به احسانى، حافظِ پريشان را |
اى شكنج گيسويت، مجمعِ پريشانى! |
|
اى آن كه با مظاهرت جلوه مى كنى، نه از كنا رآنها! خواجهات را به احسان خويش از تفرقه، درميان كثرات به جمعيّت خاطر بدار؛ كه:
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَى ءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلٍّ شَىْءٍ.»
[٢]: (و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار و هويداى در هر چيز ديدم و تويى آشكار براى هر چيز.- به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه آشفتگىِ حالِ من از زُلف تو بود |
حلّ اين عقده هم از زُلفِ نگار آخر شد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.