جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٧ - غزل ٥٩٣ وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتوانى
ببينم. با اين گفتار اظهار اشتياق به ديدار محبوب را نموده و بخواهد بگويد:
٣٩٨٩
«يا مَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لِداعيهِ، وَحِجابُهُ مَرْفُوعٌ لِراجيهِ! أسْألُكَ بِكَرَمِكَ أنْ تَمُنَّ عَلَىَّ مِنْ عَطآئِكَ بِما تَقِرُّبِهِ عَيْنى.»
[١]: (اى كسى كه درش براى خواننده و دعا كنندهاش گشوده، و حجاب و پردهاش براى اميدوار و آرزو كنندهاش برداشته است! به كرم و بزرگوارىات از تو خواهانم كه از عطا و بخششت به آنچه كه چشمم بدان روشن مى گردد، بر من منّت نهى.- بگويد:
|
مرا به وصل توگر ز آنكه دسترس باشد |
دگر ز طالع خويشم چه ملتمس باشد؟ |
|
|
اگر به هر دو جهان يك نَفَس زنم با دوست |
مرا ز هر دو جهان حاصل آن نَفَس باشد |
|
|
خوش است باده رنگين و صحبتِ جانان |
مدام حافظِ بىدل در اين هوس باشد[٢] |
|
|
باغبان! چون من ز آنجا، بگذرم حرامت باد! |
گر به جاى من سروى، غيرِ دوست بنشانى |
|
معشوقا! واى باغبان عالم وجود! اگر به كويت راه يابم، مبادا در ديده دل من جز مشاهده جمالت را بنشانى. در نتيجه بخواهد بگويد: اگر خواستى از طريق خود، و يا ميان مظاهرت براى من جلوه نمايى، مبادا ديگر بار غيرى را مورد نظرم قرار دهى بكلّى از خويش بگيرم تا همه تو بينم و بگويم:
|
سر سوداىِ تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سَرِ شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگان سَرِ زُلف تو بست |
لاجرم گوىْ صفت بىسر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند كه آن دلبرِ ما |
همچنان در پِىِ او دل به وفا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا، بر سَرِ كوى تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوا مى گردد[٣] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «باغبان»، استاد باشد، بخواهد بگويد: چون دواى هجرانم را از تو خواستم، به غير از مشاهده جمال حضرت دوست مداوايم.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٢، ص ٢٠٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.