جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠ - غزل ٥٤٣ بشنو اين نكته، كه خود را ز غم آزاده كنى
شماحاصل گردد و ملكات انسانيّت را بيابيد و حالاتتان مقام گردد؛ كه:
٣٦٤٩
«رَحِمَ اللَّهُ امْرءً ا عَرَفَ قَدْرَهُ وَلَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَهُ.»
[١]: (هيچ نادانى و جهلى بزرگتر از تجاوز نمودن از قدر و اندازه خويش نيست.- نيز:
٣٦٥٠
«لا جَهْلَ أعْظَمُ مِنْ تَعَدِّى القَدْرِ.»
[٢] (هيچ نادانى و جهلى بزرگتر از تجاوز نمودن از قدر و اندازه خويش نيست.- همچنين:
٣٦٥١
«لاعَقْلَ لِمَنْ يَتَجاوَزُ حَدَّهُ وَقَدْرَهُ.»
[٣]: (براى كسى كه از حدّ و قدر خويش تجاوز مى كند، عقل و خردى نيست.)
|
اجرها با شدت اى خسروِ شيرين حركات! |
گر نگاهى، سوىِ فرهادِ دلْ افتاده كنى |
|
خواجه در اين بيت طريق سخن گفتنش عوض شده. گويا او را توجّهى دست داده و به دورى و هجران خويش نگريسته و از دوست تمنّاى وصال و اظهار اشتياق به او را با زبان عاشقانه نموده و مى گويد: محبوبا! اگر نگاهى به اين دل از دست داده خود بنمايى، اجر و پاداش بسيار خواهى داشت. در جايى مى گويد:
|
فكر بلبل همه آن است، كه گل شد يارش |
گل در انديشه، كه چون عشوه كند در كارش |
|
|
دلربايى همه آن نيست كه عاشق بكُشند |
خواجه آن است كه باشد غمِ خدمتكارش |
|
|
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود |
ناز پروردِ وصال است، مجو آزارش[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
مرا كارى است مشكل با دلِ خويش |
كه گفتن مى نيارم مشكلِ خويش |
|
|
خيالت داند و جانِ من از غم |
كه هر شب در چه كارم با دل خويش |
|
|
ز واپس ماندگان، يادى كن آخر |
چه رانى تند جانا! محملِ خويش |
|
|
بكن جولانى آخر در رَهِ ما |
چو حافظ خاك كرد آب و گِل خويش[٥] |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب عرفان القدر، ص ٣١٨.
[٢] ( ٢- ٣). غرر و درر موصوعى، باب عرفان القدر، ص ٣١٩.
[٣] ( ٢- ٣). غرر و درر موصوعى، باب عرفان القدر، ص ٣١٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٧، ص ٢٦٣.