جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٦ - غزل ٥٩٣ وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتوانى
|
اى دل! شباب رفت و نچيدى گلى ز عمر |
پيرانه سر مكن هوسِ ننگ و نام را[١] |
|
|
گر تو فارغى از من، اى نگارِ سنگين دل! |
حال خود بخواهم گفت، پيشِ آصفِ ثانى |
|
اى معشوق بىهمتا! اگر از من فارغى و نمى خواهىام و فراقم را طالبى، چه چاره مى توان كردن، جز اينكه به دامان آصف ثانى، وزير درگاهت، اميرالمؤمنين ٧، بعد از رسول اللَّه ٦ دست زنم و وى را شفيع آورده، تا شايد به من عنايتى كنى، و از هجرم خلاصى بخشى. در جايى مى گويد:
|
اى دل! غلامِ شاهِ جهان باش و شاه باش |
پيوسته در حمايتِ لطف اله باش |
|
|
حافظ! طريقِ بندگىِ شاه پيشه كن |
و آنگاه در طريق چو مردانِ راه باش[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «آصف ثانى» استادش باشد و بخواهد بگويد:
حال خود را به مرشد طريقم كه در عظمت چون آصفِ بن برخيا (وزير حضرت سليمان ٧) است مى گويم، تا شايد در پيشگاهت چاره اى برايم بنمايد. در جايى مىگويد:
|
اى بادِ مشكبو! بگذر سوىِ آن نگار |
بگشا گره ز زلفش و بويى به من بيار |
|
|
با او بگو: كه اى مَهِ نامهربانِ من! |
باز آ كه عاشقانِ تو مردند از انتظار |
|
|
دل داده ايم و مِهْرِ تو از جان خريدهايم |
بر ما جفا و جور فراقت روا مدار[٣] |
|
|
از درم در آ سرمست، تا زنم به شادى دست |
روشنى به ما پيوست، راستى به مَهْ مانى |
|
محبوبا! قدم رنجه نما و به چشم عنايت به خواجهات نظر بنما و با تجلّياتت از من دلربايى كن، تا به شادمانى بگرايم، و پيوستنم به روشنى جمال چون ماهت را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩، ص ٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٨، ص ٢٥٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٩، ص ٢٢٦.