جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٦ - غزل ٥٥٩ خوش كرد ياورى فلكت روز داورى
فلك با تو يارى نمود تا از اين حال نجات يافتى، چگونه ممكن است تو را شكر اين نعمت؟ در جايى مى گويد:
|
ديدار شد مُيَسَّر و بوس و كنار هم |
از بخت شكر دارم و از روزگار هم[١] |
|
آنچه مسلّم مى باشد اين است كه:
|
در كوىِ عشق، شوكتِ شاهى نمى خرند |
اقرار بندگى كن و دعوىّ چاكرى |
|
اى خواجه! مىدانى چه چيز تو را يارى نمود و از گرفتارى عالم طبيعت، و يا هجران نجات بخشيد؟ شكستگى و خضوع و اظهار بندگى به پيشگاه حضرت دوست بود؛ زيرا «در كوى عشق، شوكتِ شاهى نمى خرند»؛ كه: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ ...»[٢]: (پاك و منزّه است خداوندى كه بندهاش را شبانه روانه ساخت ...- نيز: «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ ...»[٣]: (و همانا سخن ما درباره بندگان فرستاده شدهمان پيشى گرفته ...- همچنين: «إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ»[٤]: (بدرستى كه زمين از آن خداست، هركس از بندگانش را كه بخواهد وارث آن مى گرداند.- يا اينكه: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ، وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكِيلًا»[٥]: (بدرستى كه شيطان را هيچ چيرگى و تسلّطى بر بندگان من نيست، و پروردگارت براى كارگزارى كافى است.) در جايى مى گويد:
|
من نه آن رندم كه تركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند، كه من اين كارها، كمتر كنم |
|
|
با وجودِ بينوايى، رُوسِيَهْ بادم چو ماه! |
گر قبولِ فيضِ خورشيدِ بلند اختر كنم[٦] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.
[٢] - اسراء: ١.
[٣] - صافات: ١٧١.
[٤] - اعراف: ١٢٨.
[٥] - اسراء: ٦٥.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.