جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٢ - غزل ٥٨٣ عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى
لِأَهْلِهِ: امْكُثُوا، إِنِّي آنَسْتُ ناراً، لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ، أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ. فَلَمَّا أَتاها، نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ: أَنْ يا مُوسى! إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»[١]: (پس هنگامى كه موسى ٧ مدّت [قرار خود با حضرت شعيب ٧] را به پايان رسانيد، و با اهل خود روانه شد، آتشى را از سوى طور مشاهده نمود، به اهل خود فرمود: درنگ كنيد، كه همانا من آتشى ديدم، اميد آنكه خبر يا تكّه آتش و افروزانهاى براى شما بياورم، باشد كه [به وسيله آن] آتش روشن نماييد. پس هنگامى كه به آنجا آمده از جانب راست وادى، در سرزمين مبارك و خجسته، از درخت ندا شد كه: اى موسى! بدرستى كه منم خداوند، پروردگار عالميان.) من هم اى سالكين! به شما وعده مىدهم اگر دوست عناياتى فرمود، شما را هم بهرهمند سازم. در جايى پس از دريافت مژده وصال مى گويد:
|
مژده اى دل! كه مسيحا نَفَسى مى آيد |
كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد |
|
|
از غم و درد مكن ناله و فرياد كه دوش |
زدهام فالى و فريادرسى مى آيد |
|
|
ز آتش وادىِ ايمن نه منم خرّم و بس |
موسى اينجا به اميدت قَبَسى مى آيد |
|
|
دوست راگر سَرِ پرسيدنِ بيمارِ غم است |
گو بيا خوش كه هنوزش نَفَسى مى آيد |
|
|
يار دارد سَرِ صيدِ دلِ حافظ، ياران! |
شاهبازى به شكارِ مگسى مى آيد[٢] |
|
|
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود |
هر كه مشهورِ جهان گشت به مشكين نَفَسى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! آن كس را كه عنايت محبوب شامل حال گردد و به كمالات عاليه انسانيّت نايل آيد، ابتلائات را هم چون انبياء و اولياء : درپى خواهد داشت؛ كه:
٣٩٢٤
«أنَّ أشَدَّ النّاسِ بَلآءً ألْأنْبِيآءُ، ثُمَّ الَّذينَ يَلُونَهُمْ، ثُمَّ الأمْثَلُ فَالأمْثَلُ.
[٣]:
[١] - قصص: ٢٩ و ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٣، ص ١٩٨.
[٣] - اصول كافى، ج ٢، ص ٢٥٢، روايت ١.