جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٤ - غزل ٥٥٤ چو سرو اگر بخرامى، دمى به گلزارى
اى خواجه! همواره به كثرات دل بستن و به مجاز عشق ورزيدن، از تيره رأيى است، و سزاوار همچون تويى نمى باشد ديده از جمالهاى ظاهرى بركش، و به جمال دهنده توجّه داشته باش، تا تو را گشايشى حاصل آيد و هجرانت پايان يابد.
به گفته خواجه در جايى:
|
هر آن كه جانبِ اهلِ وفا نگهدارد |
خداش در همه حال، از بلا نگهدارد |
|
|
گرت هواست، كه معشوق نگلسد پيوند |
نگاه دار سَرِ رشته، تا نگهدارد |
|
|
سرو زَرْ و دل و جانم فداىِ آن محبوب |
كه حقِّ صحبتِ مِهْر و وفا نگهدارد |
|
|
نگه نداشت دل ما و جاى رنجش نيست |
ز دست بنده چه خيزد؟ خدا نگهدارد[١] |
|
|
سرم برفت و زمانى بسر نرفت اين كار |
دلم گرفت و نبودت سَرِ گرفتارى |
|
معشوقا! مرا در عشقت به نابودى كشانيدى، و در راه وصالت هرآنچه داشتم از دست دادم، به سامانم نرسانيدى و به غم هجرانت بسر بردم، نگفتى از غمش برهانم؛ با اين همه از عناياتت نمى توانم چشم بردوزم. اميد آنكه اين محروميّتم پايدار نباشد (گله اى است عاشقانه) بخواهد بگويد:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوىِ خام و نشد |
|
|
فغان! كه در طلبِ گنجِ گوهرِ مقصود |
شدم خرابِ جهانى ز غم تمام و نشد |
|
|
دريغ و درد! كه در جستجوىِ گنجِ حضور |
بسى شدم به گدايى بَرِ كرام و نشد |
|
|
هزار حيله برانگيخت، حافظ از سَرِ مِهْر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد[٢] |
|
|
چو نقطه گفتمش: اندر ميان دايرهاى |
به خنده گفت: كه حافظ! برو چو پرگارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٥، ص ٢١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.