جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٢ - غزل ٥٥٤ چو سرو اگر بخرامى، دمى به گلزارى
|
اى روىِ ماهِ منظرِ تو، نوبهارِ حُسن |
خال و خط تو، مركزِ لُطف و مدارِ حُسن |
|
|
در چشم پر خُمار تو، پنهان فُنُون سِحْر |
در زلف بىقرارِ تو، پيدا قرارِ حُسن |
|
|
ماهى نتانت چون رُخَت از بُرجِ نيكويى |
سروى نخاست چون قدت از جويبارِ حُسن |
|
|
حافظ، طمع بريد كه بيند نظيرِ دوست |
ديّار نيست غيرِ تو اندر ديارِ حُسن[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
ز كُفر زُلف تو، هر حلقه اىّ و آشوبى |
ز سِحْرِ چشم تو، هر گوشه اىّ و بيمارى |
|
معشوقا! خود را با حجاب كثرات و مظاهر مستور ساخته، و عاشقانت را به عشق ديدارت برافروخته، و با جذبات تجلّياتت بيمارشان نمودهاى، و خلاصه آنكه ايشان را در كشمكش جلال و جمالت قرار دادهاى.
و يا بخواهد بگويد: اين تويى كه به ظهور دادن عالم مُلكىِ همه موجودات، وحدتت را از نظرها افكنده اى و در هر حلقه اى از كثراتت، آشوبى بپا نمودهاى؛ و به كشش و توجّه دادن آنها به ملكوت خويش و جهان و جذبههاى باطنى براى عاشقانت شورى برپا كردهاى؛ لذاست كه به هر گوشه اى بيمارى است. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
نَفَس برآمد و كامْ از تو برنمى آيد |
فغان! كه بَختِ من از خواب درنمى آيد |
|
|
در اين خيالت، بسر شد زمانِ عمر و هنوز |
بلاىِ زُلفِ سياهت، بسر نمى آيد |
|
|
مقيمِ زُلف تو شد دل، كه خوش سوادى ديد |
وز آن غريبِ بلاكش، خبر نمى آيد |
|
|
قدِ بلند تو را، تا ببر نمى گيرم |
درختِ بَخْتِ مرادم، ببر نمى آيد[٢] |
|
|
نِثار خاكِ رهت نقدِ جانِ ما، هرچند |
كه نيست نقدِ روان را، بَرِ تو مقدارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٥، ص ٣٣٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٦، ص ٢٠٥.