جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٣ - غزل ٥٥٤ چو سرو اگر بخرامى، دمى به گلزارى
عزيزا! گرچه نقدِ روانم ارزشى براى نثار به پيشگاهت ندارد، و تو بالاتر از آنى كه با دادن جان و هستىام خريدارىات نمايم؛ ولى چه مى توان كرد كه جز اين، سرمايه اى نداشته و آن هم از توست. مىدانم اگر در پيشگاهت نريزم، ديده به ديدارت نخواهم گشود، و نمى پذيرىام. به گفته خواجه در جايى:
|
سَرِ ارادت ما و آستانِ حضرتِ دوست |
كه هرچه بر سر ما مى رود، ارادتِ اوست |
|
|
نظير دوست نديدم، اگرچه از مَهْ و مِهْر |
نهادم آينهها، در مقابلِ رُخ دوست |
|
|
نثار روى تو، هر برگِ گل كه در چمن است! |
فداىِ قدِّ تو، هر سرْوْ بن كه بر لبِ جوست! |
|
|
نه اين زمان، دلِ حافظ در آتشِ طلب است |
كه داغدارِ ازل، همچو لاله خود رُوست[١] |
|
|
مَرُو چو بختِ من اى چشمِ مستِ يار! به خواب |
كه در پى است ز هر سوت، آهِ بيدارى |
|
اى چشم مست و جذّاب و خمار آلود يار! به خواب مرو، و با جذباتت به بخت خفتگان عنايتى فرما، اگر به ديده ترحّم به ايشان ننگرى، آه سحرخيزانت بسر لطف خواهد آورد و هر دو را در زير سايه لطفت قرار خواهى داد. با اين بيان گله از روزگار فراق و تقاضاى وصال حضرتش را نموده. جايى مى گويد:
|
زبانِ خامه ندارد، سَرِ بيان فراق |
وگرنه شرح دهم، با تو داستانِ فراق |
|
|
دريغِ مدّتِ عمرم! كه بر اميدِ وصال |
بسر رسيد و نيامد، به سر زمانِ فراق |
|
|
چگونه باز كنم بال در هواىِ وصال |
كه ريخت مرغ دلم، پر در آشيان فراق |
|
|
فراق و هجر كه آورد در جهان؟ يا رب! |
كه روى هِجْر، سِيَه باد و خانمانِ فراق[٢] |
|
|
دلا! هميشه مزن لافِ زُلفِ دلبندان |
چو تيره رأى شدى، كِىْ گشايدت كارى؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩، ص ٥٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.