جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ٥٧٧ سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى
در زمين قرار مى دهم.) راه يابى، با توجّه به عالم خاكى و طبيعى، آن را نمى توانى بدست آورى. قدمى فراتر نِهْ و توجّه خود را از اين جهان بردار، تا حيات ديگرى دهندت، و به حقيقت آدميّت نايل شوى؛ كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ ...»[١]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه خدا و رسولش براى آنچه مايه حيات و زندگانىتان است شما را مى خوانند، بپذيريد.- نيز: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً ...»[٢]: (هركس از مرد و زن، عمل صالح و شايسته انجام دهد، در حالى كه مؤمن باشد، بى گمان ما او را با زندگى پاكيزهاى زنده مى گردانيم.- به گفته خواجه در جايى:
|
آخِرالامر گِلِ كوزه گران خواهى شد |
حاليا فكرِ سبو كن كه پُر از باده كنى |
|
|
جهد بنما كه در ايّامِ گل و عهدِ شباب |
عيش با آدميى چند پرى زاده كنى |
|
|
تكيه بر جاىِ بزرگان نتوان زد به گزاف |
مگر اسبابِ بزرگى همه آماده كنى |
|
|
خاطرت كى رقم فيض پذيرد؟ هيهات! |
مگر از نقشِ پراكنده، وَرَق ساده كنى[٣] |
|
|
گريه حافظ چه سازد پيشِ استغناى دوست؟ |
كاندر اين طوفان، نمايد هفتْ دريا شبنمى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! دوستِ تو آن قدر مستغنى است، كه اعتنايى به اشك تنهايى تو كه در فراقش بريزى، نخواهد داشت؛ بايد سراپا در مقابل او عجز و زارى و فقر و تهيدستى نشان دهى و وجود خود در پيشگاهش بسوزى، تا مورد عنايتش قرار گيرى.
[١] - انفال: ٢٤.
[٢] - نحل: ٩٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٣، ص ٣٨٩.