جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٩ - غزل ٥٨٤ كتبت قصة شوقى ومدمعى باكى
و بگويد:
|
در آن مقام كه خوبان به غمزه تيغ زنند |
عجب مكن ز سرى كوفتاده در پايى |
|
|
فراق و وصل چه باشد؟ رضاى دوست طلب |
كه حيف باشد از او غير او تمنّايى[١] |
|
|
صبا عبير فشان گشت ساقيا! برخيز |
وَهاتِ شَمْسَةَ كَرْمٍ مُطَيَّبٍ زاكى[٢] |
|
محبوبا! نفحاتت، عطرفشانى مى كند و خبر و مژده وصالت را به عاشقانت مىدهد، وقت آن است كه خورشيد جمالت را با تجلّيات اسماء و صفاتىات براى ايشان آشكار سازى و از شراب ديدارت مستشان نمايى؛ زيرا تنها استشمام عطرت آنان را قانع نمى سازد. بخواهد بگويد:
|
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم، چه شود؟ |
پيش پايى به چراغ تو ببينم، چه شود؟ |
|
|
يارب! اندر كنفِ سايه آن سروِ بلند |
گر من سوخته يك دم بنشينم، چه شود؟ |
|
|
آخراى خاتَم جمشيدِ سليمانْ آثار! |
گر فُتَد عكسِ تو بر لعلِ نگينم، چه شود؟[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: معشوقا! بهار در رسيد و باد صبا گلها را از غنچگى بدر آورد و عطر آنها را ظاهر ساخت، عنايتى فرما و از شراب پاك ديدارت بهره مندمان ساز، تا از گرفتگى و خمارى ايّام هجران بدرآييم. در جايى مى گويد:
|
گُلبُن عيش مى دمد، ساقى گلعذار كو؟ |
بادبهار مى وزد، باده خوشگوار كو؟ |
|
|
مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست |
اى دم صبحِ خوش نَفَس! نامه زلف يار كو؟ |
|
|
حسن فروشى گُلَم، نيست تحمّل اى صبا! |
دست زدم به خون دل، بهر خدا نگار كو؟[٤] |
|
و شايد منظور خواجه از «ساقى»، استاد كامل باشد، بخواهد با اين بيان استمداد از او براى نايل شدن به مشاهدات محبوب نمايد. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٨.
[٢] - و بياور آفتاب درختِ انگور و رَزْ را كه خوشبو و پاكيزه است.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٩، ص ٣٦٠.