جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٤ - غزل ٥٩٠ نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى
اى خواجه! عنايات دوست اگر شامل حالت گردد و لطيفه ربانى الهىات يارى نمايد تا از حجاب درآيى، به كام وصالش خواهى رسيد و به مقام قربش نايل مىگردى و از جام مشاهداتش بهرهمند خواهى شد. در جايى در مقام گله گذارى از دست نيافتن به مقصود مى گويد:
|
بخت از دهان يار نشانم نمى دهد |
دولت خبر زِ رازِ نهانم نمى دهد |
|
|
از بَهْرِ بوسه اى ز لبش جان همى دهم |
اينم نمى ستاند و آنم نمى دهد |
|
|
مُردَم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد |
|
|
چندانكه بر كنار چو پرگار مى روم |
دوران چو نقطه رَهْ به ميانم نمى دهد[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
دلا! بسوز كه سوزِ تو كارها بكند |
دعاى نيم شبى دفعِ صد بلا بكند |
|
|
ز بختِ خفته ملولم، بُوَد كه بيدارى |
به وقت فاتحه صبح يك دعا بكند[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٨، ص ١٤٦.