جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٣ - غزل ٥٦٧ زين خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى
|
اى كه بر ماه از خطت مشكين نقاب انداختى! |
لطف كردى سايه اى بر آفتاب انداختى |
|
|
تا چه خواهد كرد با ما آب و رنگِ عارضت |
حاليا نيرنگِ نقش خود در آب انداختى[١] |
|
|
اشكِ حرم نشينِ نهانخانه مرا |
ز آن سوىِ هفتْ پرده به بازار مى كشى |
|
معشوقا! اين گونه كه در جلوه گرى به تمامت مى بينم، نه تنها مهلت ديدار جمالهاى ظاهرىام را نمى دهى، اشك اشتياقم را هم از هفت پرده ديدهام آشكار مىسازى. در جايى مى گويد:
|
به حُسن خُلق و وفا كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن انكارِ كارِ ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حُسن و ملاحت به يار ما نرسد |
|
|
به حقّ صُحبت ديرين كه هيچ محرمِ راز |
به يار يكْ جهتِ حقْ گذار ما نرسد |
|
|
هزار نقد به بازارِ كاينات آرند |
يكى به سكّه صاحبْ عيارِ ما نرسد[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
چو رُويت، مِهْر و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت، سَرْو در بستان نباشد |
|
|
چو لعلِ و لؤلؤت در دلفروزى |
دُرِ دريا و لَعْلِ كان نباشد |
|
|
چو قندت پستهْ وش خندد به حالم |
چرا بادامِ من گريان نباشد[٣] |
|
|
هر دم به ياد آن لبِ ميگون و چشمِ مست |
از خلوتم به خانه خَمّار مى كشى |
|
دلبرا! نه تنها با جلوه نمودنت اشك اشتياقم را از هفت پرده چشم به بازار مىكشى، كه يادِ لبِ حيات بخش و چشم و جمّال جذّابت، مرا از انزوا و خلوتگه عبادات قشرى، به توجّهات و مشاهدات و عبادات لبىّام دعوت مى كند. به گفته.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٢، ص ٣٨٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.