جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٨ - غزل ٥٤٧ بلبل ز شاخ سرو، به گلبانگ پهلوى
إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزّ قُدْسِكَ.»
[١]: (معبودا! گسستن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما ... و در نتيجه به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.- نيز:
٣٧٩٣
«إلهى! فَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ.»
[٢]: (بار الها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند و به آنها نظر افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند.) اين فناء است كه بقاء و حيات ابد را دربر دارد؛ كه:
٣٦٨٦
«فَناجَيْتَهُ سِرّاً، وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٣]: (سپس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.) قصّه عجيب خواجه اين است كه حضرت دوست با داشتن انفاس عيسوى، بنده خود را به مردن و فنا مىدهد ولى در واقع او را از عالم طبع به مقام مخلَصيّت (به فتح لام) رسانده و حيات ابدى مى بخشد. لذا مى گويد:
|
چشمت به غمزه، خانه مردم خراب كرد |
مخمورىات مباد! كه خوش مست مى روى |
|
محبوبا! با چشم مست و جمال جذّاب و غمزهات مرا به خود متوجّه ساختى و از خويش بگرفتى و خانه خرابم نمودى و با بىاعتنايى بگذشتى. مخمورىات مباد! كه خوش مست مى روى». در واقع با اين بيان به مطلوب بودن مخمورى و مستى دايمى چشم دوست اشاره مى نمايد، زيرا مقصودش جز به آن حاصل نمى شود. در جايى مى گويد:
|
بر آن چشمِ سِيَهْ صد آفرين باد! |
كه در عاشق كُشى، سِحْرْ آفرين است |
|
|
ز چشمِ شوخِ تو، كِىْ جان توان برد |
كه دايم با كمان، اندر كمين است[٤] |
|
و در جايى مى گويد:
[١] ( ١- ٢ و ٣). اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] ( ١- ٢ و ٣). اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] ( ١- ٢ و ٣). اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٢، ص ٩٨.