جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٩ - غزل ٥٤٧ بلبل ز شاخ سرو، به گلبانگ پهلوى
|
در دَوْرِ چشمِ مستِ تو، هشيار كس نديد |
كو ديده كز تصوّرِ چشمت خراب نيست؟![١] |
|
|
دهقانِ سالخورده، چه خوش گفت با پسر: |
كاى نورِ چشم من! بجز از كِشته نَدْرَوى |
|
آرى، اين كِشته بشر و مجاهدتهاى اوست كه وى را به مقام كمال و فنا و بقا و حيات طيّبه و عبوديّت واقعى مى رساند و او را مخاطب خطاب «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»[٢]: (اى نفس مطمئن و روان آسوده! به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خرسند است.) مىسازد. گويا خواجه با اين بيان مى خواهد به خود خطاب كند و بگويد: هرچه بكارى همان را درو خواهى كرد، اگر دل به اسباب دنيوى و يا اخروى دهى از هر كدام مناسب خود برداشت خواهى كرد و اگر به مولاى خود توجه كنى، از دنيا محروم نخواهى شد و به آخرت هم خواهى رسيد و «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها، وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[٣]: (هرچه بخواهند در آنجا براى ايشان مهيّاست، و نزد ما افزون بر آن وجود دارد.) را خواهى داشت. به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه را با خطِ سبزت، سَرِ سودا باشد |
پاى از اين دايره، بيرون ننهد تا باشد |
|
|
در قيامت، كه سر از خاكِ لَحَد برگيرم |
داغِ سوداى توام، سِرِّ سويدا باشد |
|
|
ظلّ ممدودِ خَمِ زلفِ توام بر سر باد! |
كاندر اين سايه، قرار دلِ شيدا باشد[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
بگذار تا به شارعِ ميخانه بگذريم |
كز بَهْرِ جرعهاى، همه محتاج آن دريم |
|
|
روزِ نخست چون دمِ رندى زديم و عشق |
شرط آن بود كه جز رَهِ اين شيوه نسپريم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩١، ص ٩٧.
[٢] - فجر: ٢٧ و ٢٨.
[٣] - ق: ٣٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.