جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٨ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[١]: (براستى كه ما امانتِ [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس آنها از حمل آن سرباز زدند و از آن هراسيدند و انسان آن را حمل نمود، براستى كه او بسيار ستمگر و نادان بود.) اگر به سلامت آن را از اين جهان ببرم، باكى نيست؛. زيرا «بى دلى سهل بود، گر نبود بىدينى» از فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.) جدا شدن كه همان بىدينى و از امانت الهى كناره گرفتن است، سخت تر از بىدلى و جدا شدن از تعلّقات عالم طبيعت است، بخواهد با اين بيان بگويد:
|
من نه آن رندم، كه تركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند، كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
عشق دُردانه است و من غوّاص و دريا ميكده |
سر فرو بردم در آنجا، تا كجا سر بركنم |
|
|
گرچه گَردْ آلودِ فقرم، شرم باد از همّتم |
گر به آبِ چشمه خورشيد، دامن تر كنم |
|
|
من كه دارم در گدايى، گنجِ سلطانى به دست |
كى طمع در گردشِ گردونِ دُون پرور كنم[٣] |
|
|
بادِ صبحى به هوايت، ز گلستان برخاست |
كه تو خوشبو چو گُلِ سُورى وچون نسرينى |
|
محبوبا! نسيمهاى صبح چون عطرت را استشمام نمودند، عشق بوييدن آن ايشان را از بوييدن گلهاى ظاهر بازداشت. كنايه از اينكه: عاشقان بيدار شب كه عطر تو و جمالت را از ملكوت خود و جهان استشمام مى كنند، ديگر جمالهاى ظاهرى عالم آنها را نمى تواند بفريبد. به گفته خواجه در جايى:
|
نِسْبَتِ رُويت اگر با ماه و پروين كردهاند |
صورتِ ناديده، تشبيهى به تخمين كردهاند |
|
|
نكهت جان بخش دارد، خاكِ كوى گُلرخان |
عارفان ز آنجا، مشامِ عقل مشكين كردهاند |
|
[١] - احزاب: ٧٣.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.