جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١٨
|
چرا با بخت چندين مى ستيزم؟ |
چرا از طالعِ خود مى گريزم؟ |
|
مرا كه بخت و لطيفه خدادادى چنين پسنديده كه گفتارى شيرين و پر مغز از معارف داشته باشم، چرا با چند روزى كه در فراق بسر مى برم، از حضرت محبوب گله داشته باشم، و بگويم: «نكرد آن همدم ديرين مدارا ...» و به طالع خود راضى نباشم و بگويم:
|
طالع اگر مدد كند، دامنش آورم به كف |
گر بكشد زهى طرب، ور بكُشد زهى شرف |
|
|
طَرْفِ كرم ز كس نسبت اين دل پر اميدِ من |
گرچه صبا همى برد قصّه من به هر طرف |
|
|
از خم ابروى توام، هيچ گشايشى نشد |
وه! كه دراين خيال كج، عمر عزيز شد تلف |
|
|
من به كدام دلخوشى، مِىْ خورم و طرب كنم |
كز پس وپيش خاطرم لشگر غم كشيده صف[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: حال كه عنايات حضرت دوست هر لحظه مرا دعوت به خود مى كند، و جذباتش در روزگار فراق و ناملايمات هر دم به خود مىخواند، چرا با آن به ستيزم و گله گذارى مى نمايم.
و ممكن است منظور خواجه اين باشد كه چرا به بخت و طالع خود كه در فراق بسر مى برم، راضى نباشم. در جايى مى گويد:
|
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد |
كه اين لطيفه نغزم ز رَهْرُوى ياد است: |
|
|
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاى |
كه بر من و تو دَرِ اختيار نگشاده است |
|
|
نشانِ مِهْر و وفا نيست در تبسّم گُل |
بنال بلبل بىدل! كه جاى فرياد است[٢] |
|
لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٣، ص ٢٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.