جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٨ - غزل ٥٧٥ سليمى منذ حلت بالعراق
نزنم. در جايى مى گويد:
|
هرگزم مِهْرِ تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سروِ خرامان نرود |
|
|
آن چنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
از دماغ من سرگشته خيالِ رُخِ دوست |
به جفاىِ فلك و غُصّه دوران نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود[١] |
|
|
خِرَد در زندهْ رود انداز و مِىْ نوش |
به گلبانگِ جوانانِ عراقى |
|
اى خواجه! طريق عشق، طريقِ گذشت است. تا به كلّى از خود بيرون نشده و از تعلّقات نرهى و فقر و عبوديّتِ تمام به درگاه دوست نبرى و حتّى عقل خويش را به دور نيفكنى، به او راه نخواهى يافت؛ پس «خِرَد در زندهْ رود انداز و مِىْ نوش» و سپس از گلبانگ جوانان و راهنماى عراقى استادت كه اظهار علاقه به او مى نمودى بهرهمند شو و بگو:
|
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد |
دست به كارى زنم كه غُصّه سرآيد |
|
|
خلوتِ دل نيست جاىِ صُحبتِ اغيار |
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد |
|
|
بر در اربابِ بىمُروّتِ دنيا |
چند نشينى؟ كه خواجه كى بدر آيد |
|
|
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند |
بر اثر صبر، نوبتِ ظفر آيد[٢] |
|
امّا:
|
نَهانِى الشَّيْبُ عَنْ وَصْلِ العُذارى |
سِوى تَقْبيلِ وَجْهٍ وَاعْتِناقٍ[٣] |
|
در جوانى، از وصل سيمين منظران و تجلّيات دوست حقيقىِ خود بهرهاى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٦، ص ١٣٢.
[٣] - پيرى مرا از وصال دوشيزگان بازداشت، مگر بوسيدن رويى و در آغوش گرفتنى.