جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٤ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
به خويش گفتم: «از اين سپس من و رندىّ و وضع بىخبرى.» در جايى مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبارِ تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالَم قدس؟ |
چو در سراچه تركيبِ تخته بندِ تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم[١] |
|
|
ز من به حضرت آصف كه مى برد پيغام؟ |
كه ياد گير دو مصرع، ز من به لفظِ درى: |
|
|
بيا كه وضع جهان را چنانكه مى بينم |
گر امتحان بُكنى مِىْ خورى و غم نخورى |
|
شايد مراد خواجه از «دو مصرع»، بيت دوّم باشد، و منظور از «آصف»، پادشاه و يا وزير پادشاه زمانش باشد بخواهد بگويد: كيست كه از من به آصف اين پيام را برساند و بگويدش: آن چيزى كه غم و اندوه جهان را از دل مى زدايد، مراقبه و توجّه به حضرت دوست مى باشد؛ كه: «وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ، الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ. أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[٢]: (و خداوند هركس را كه [با تمام وجود به او] رجوع كند، به سوى خود رهنمون مى شود آنان كه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرام مىگيرد. آگاه باشيد! كه دلها تنها به ياد خدا آرام مى گيرد.- نيز:
٣٩٦٣
«ذِكْرُ اللَّهِ جَلآءُ الصُّدُورِ وَطُمَأنينَةُ القُلُوبِ.»
[٣]: (ياد خدا، [موجب] ز دودن [زنگار] دلها، و آرامش قلبها مى باشد.) از جهان جز غم و اندوه نبايد توقّع داشت و آن هم پايان پذير نيست؛ كه:
٣٩١٨
«ألدُّنْيا دارُ المِحَنِ.»
[٤]: (دنيا، خانه بلايا و گرفتاريهاست.- همچنين:
أالدُّنْيا مَحَلُ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٢] - رعد: ٢٧- ٢٨.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٤.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الذّنيا، ص ١٠٦.