جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٨ - غزل ٥٦٠ در همه دير مغان، نيست چو من شيدايى
محبوبا! اين شمع است كه با آتش درونى و اشك خويش و آب شدنش، مىتواند راز درونى مرا فاش سازد، كه چگونه از فراقت مى سوزم و مى گريم، نه پروانه كه از سوختن پروا و هراس دارد. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
اى خسروِ خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
دردِ دلِ درويش و تمنّاىِ نگاهى |
ز آن چشمِ سِيَهْ مَسْت به يك غمزه دوا كن |
|
|
اى سروِ چمان! از چمن و باغ زمانى |
بخرام در اين بزم و دو صد جامه قبا كن |
|
|
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند |
اى دوست بيا رحم به تنهايى ما كن[١] |
|
|
اين حديثم چه خوش آمدكه سحرگه مى گفت |
بر در ميكده اى با دَفْ ونِىْ ترسايى: |
|
|
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد |
آه اگر از پىِ امروز بود فردايى |
|
گفتهاند: چون خواجه بيت ختم را سروده، و به دست نااهلان و دشمنان وى مىافتد، مىگويند: وى انكار معاد را نموده، لذا وى بيت «اين حديثم چه خوش آمد ...» را به آن اضافه مى فرمايد. خلاصه بخواهد بگويد: سحرگاهان، استاد كامل و پاك باخته و سوخته و آتش به غير مولى زدهاى، با شورى در مناجات خود گفتارى نيكو بر زبان داشت و مى گفت: اگر مسلمانى طريقه اى است كه خواجه اختيار نموده، با اين تهيدستى، فردا در پيشگاه دوست چه خواهد كرد؟ به گفته خواجه در جايى:
|
ز دستِ كوتِه خود زيرِ بارم |
كه از بالا بلندان شرمسارم |
|
|
مگر زنجيرِ مويى گيردَم دست |
وگرنه سر به شيدايى برآرم |
|
|
سرى دارم چو حافظ مست ليكن |
به لطفِ آن پرى امّيدوارم[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٩، ص ٣٠٩.