جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٤ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
|
بنده پيرخراباتم كه لطفش دائم است |
ورنه لطفِ شيخ وزاهد، گاه هست وگاه نيست[١] |
|
و ممكن است بخواهد با اين بيان، اظهار اشتياق به معشوق و تجلّيات گذشتهاش نموده و بگويد:
|
برواى طبيم! از سر، كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رها كنم جان، كه ز جان خبر ندارم |
|
|
به عيادتم قدم نِهْ كه ز بىخودى شوم بِهْ |
مِىِ ناب نوش و هم دِهْ، كه غم دگر ندارم |
|
|
غمم ار خورى از اين پس، نكنم ز غمخورى بس |
نظرى به جز تو با كس، به كسى دگر ندارم |
|
|
دگرم مگو كه خواهم، كه ز درگهت برانم |
تو بر اين و من برآنم، كه دل از تو برندارم[٢] |
|
|
نمىبينم از همدمان هيچ برجا |
دلم خون شد از غُصّه، ساقى! كجايى؟ |
|
دوستان و همدمان رفتند و تنهايم گذاشتند. اى استاد طريق! كجايى تا انس با توام تجلّيات محبوب را دوباره نصيبم گرداند؟ در جايى مى گويد:
|
از آستانِ پيرِ مغان سر چرا كشم؟ |
دولت دراين سرا وگشايش دراين دَرْ است[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
به سِرِّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاكِ ميكده كُحلِ بَصَر توانى كرد |
|
|
گدايىِ دَرِ ميخانه، طُرْفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك، زَرْ توانى كرد |
|
|
بيا كه چاره ذوقِ حضور و نظمِ امور |
به فيضْ بخشىِ اهلِ نظر توانى كرد[٤] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «همدمان»، تجلّيات اسماء و صفاتى، و مراد از «ساقى»، حضرت دوست باشد. بخواهد بگويد: محبوبا! از ديدارت محرومم داشتى، كجايى؟ تا باز از مشاهداتت بهره مندم گردانى. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.