جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٣ - غزل ٥٨١ صبح است و ژاله مى چكد از ابر بهمنى
كنايه از اينكه: اى خواجه! از بىعنايتهاى دوست و به طول انجاميدن ايّام فراق، نااميد از ديدارش مشو؛ زيرا نهال عمرت را به ياد او در جويبار دل غرس نمودى، و با خون دل آبيارىاش كردى، تا ميوه و ثمره خود را ظاهر ساخت، و به شناسايىاش نايل گشتى؛ حال مى خواهى با محروميّتى كه از ديدارش داشتهاى (و خود سبب آن بودهاى، و او هرچه نموده عين لطف بوده) نهال محبّت خود را از وى بركَنى؟ در جايى مى گويد:
|
دوش، سوداىِ رُخَش گفتم ز سر بيرون كنم |
گفت: كو زنجير؟ تا تدبيرِ اين مجنون كنم |
|
|
زرد رويى مى كشم ز آنِ طبعِ نازك، بى گناه |
ساقيا! جامى بده تا چهره را گلگون كنم |
|
|
اى نسيمِ حضرتِ سلمى! خدا را تا به كى |
رَبع را برهم زنم، اطلال را جيحون كنم؟ |
|
|
اى مَهِ نامهربان! از بندهْ حافظ ياد كن |
تا دعاىِ دولت آن حُسنِ روزافزون كنم[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
بر آستانِ جانان، گر سر توان نهادن |
گلبانگِ سربلندى، بر آسمان توان زد |
|
|
گر دولت وصالت، خواهد درى گشودن |
سرها بر اين تخيّل، بر آستان توان زد |
|
|
از شرم در حجابم، ساقى! تلطّفى كن |
باشد كه بوسه اى چند، بر آن دهان توان زد |
|
|
بر عزمِ كامرانى، فالى بزن چه دانى؟ |
باشد كه گوىِ عيشى با اين وآن توان زد[٢] |
|
ممكن است خطاب خواجه بامحبوب باشد و بخواهد بگويد: حافظ، تو را در دل جاى داده، مىخواهى بركنىاش؟.
و ممكن است با اين بيان از زبان محبوب به خود خطاب كرده باشد و بگويد كه وى به من فرمود: نهال عشقم را در دلِ تو غرس نمودم، حال مى خواهى بركَنىاش؟.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٤، ص ٣٠٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٦.