جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤١ - غزل ٥٨١ صبح است و ژاله مى چكد از ابر بهمنى
|
از دل وجان، شرفِ صُحبتِ جانان غرض است |
همه آن است وگرنه، دل و جان اين همه نيست[١] |
|
|
ساقى! به هوش باش كه غم در كمين ماست |
مطرب! نگاهدار همين رَهْ كه مى زنى |
|
اى مرشد طريق! بهوش باش و عنايت خود را از ما قطع مكن، كه اگر تو ما را موردتوجّه قرار ندهى، هجران در كمين ماست و دوام پيدا خواهد كرد؛ واى نفحات به طرب آورنده! به هر طريق كه ممكن است شور عشقش را در ما زياده نماييد، كه سخت محتاج آنيم. به گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر شرابِ ناب بيار |
|
|
داروىِ دردِ عشق يعنى مِىْ |
كوست درمانِ شيخ و شاب بيار |
|
|
غم دوران مخور كه رفت و نرفت |
نغمه بربط و رُباب بيار |
|
|
بزن اين آتشِ مرا آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از كوىِ فلانى به من آر |
زار و بيمارِ غمم، راحتِ جانى به من آر |
|
|
در كمينگاهِ نظر، با دل خويشم جنگ است |
ز ابرو و غمزه او، تير و كمانى به من آر[٣] |
|
|
مِىْ ده كه سر به گوش من آورد چنگ وگفت: |
خوش باش و پند بشنو از اين پيرِ مُنْحَنى |
|
واى مرشد طريق! مِىام ده و از راهنمايىهاى خود به دوستم مضايقه مفرما؛ زيرا نفحات حضرت محبوب هم مرا موعظت به بهره گرفتن از جنابت نمود و گفت:
«خوش باش و پند بشنو از اين پيرِ مُنْحَنى».
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٣، ص ٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٣، ص ٢٢٩.