جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٩ - غزل ٥٨١ صبح است و ژاله مى چكد از ابر بهمنى
|
برآاى صبح روشن دل! خدا را |
كه بس تاريك مى بينم، شبِ هجر[١] |
|
|
در بحرِ مايىِ و منى افتادهام بيار |
مِىْ تا خلاص بخشدم از مايى و منى |
|
معشوقا! مىدانم مرا از تو، مايى و منى و خودبينى و خودستايى دور ساخته، با مِىِ مشاهداتت از اين گرفتارىام برهان، و تهى از خويشم كن؛ كه:
«إلهى! ... وَاقْشَعْ عَنْ بَصآئِرِنا سَحابَ الارْتِيابِ، وَاكْشِفْ عَنْ قُلُوبِنا أغْشِيَةَ المِرْيَةِ وَالحِجابِ، وَأزْهِقِ الباطِلَ عَنْ ضَمآئِرِنا، وأثْبِتِ الحَقَّ فى سَرآئِرِنا؛ فَإنَّ الشُّكُوكَ وَالظُّنُونَ لَواقِحُ الفِتَنِ، وَمُكَدِّرَةٌ لِصَفْوِ المَنآئِحِ وَالمِنَنِ.»
[٢]: (معبودا! ... و ابر شكّ و ترديد را از [جلو] ديدگان [دل] ما بر كنار، و پردههاى دو دلى و حجاب را از [برابر] دلهايمان برطرف فرما، و باطل را از دورنهايمان بيرون و نابود، و حقّ را در نهادمان پا برجا نما؛ زيرا براستى كه شكّها و گمانها آبستن فتنه ها و آشوبها گشته، و بخششها و عطاياى [تو] را مى آلايند.- به گفته خواجه در جايى:
|
نقشِ خودى ز لوحِ دل، پاك كنى تو در زمان |
گر ببرى به جان و دل، راه به كوى بخردى[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
چون ز جامِ بىخودى رطلى كشى |
كم زنى از خويشتن لافِ منى[٤] |
|
و نيز مى گويد:
|
طريقِ كامْ جستن چيست؟ تركِ كامِ خود گفتن |
كلاه سرورى اين است، گر اين تَرْك بردوزى[٥] |
|
و همچنين مى گويد:
|
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست |
تو خود حجاب خودى حافظ! ازميان برخيز[٦] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٩، ص ٢٣٣.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩١، ص ٤٢٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٢، ص ٤٢٤.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٦، ص ٢٤٥.