جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٨ - غزل ٥٨١ صبح است و ژاله مى چكد از ابر بهمنى
خواجه در اين غزل، در مقام تقاضاى ديدار و مشاهده از دست شدهاش بوده، و مىگويد:
|
صبح است و ژاله مى چكد از ابرِ بهمنى |
برگِ صبوح ساز و بده جامِ يك منى |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! شب گذشته، به اميد ديدارت در ميان تب و تاب عشق، تا به صبح سوختم، به گونه اى كه نزديك بود از ديدگانم سرشك فرو ريزم، بيا و سفرى در هنگام صبح بنما و مرا به ديدار پرشورت مست ساز، و از خماريهاى ايّام و ليالى فراق برهان، و از غم و اندوه فراوانم خلاصى ده؛ كه:
٤٠٢٣
«إلهىْ مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً فِراكَ فَما قَرَيْتَهُ؟ وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجياً نَداكَ فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً.»
[١]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نااميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد نمى شناسم.- به گفته خواجه در جايى:
|
من از رندى نخواهم كرد توبه |
وَلَوْ آذَيْتَنى بِالهُجْرِ وَالحَجْر |
|
|
دلم رفت و نديدم روىِ دلدار |
فغان از اين تطاول! آه از اين زجر! |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.