جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ٥٨١ صبح است و ژاله مى چكد از ابر بهمنى
و به گفته خواجه در جاى ديگر:
|
دى پيرِ مِىْ فروش كه ذكرش به خير باد! |
گفتا: شراب نوش و غمِ دل ببر زياد |
|
|
گفتم: به باد مى دهدم باده، نام و ننگ |
گفتا: قبول كن سخن و هرچه باد باد |
|
|
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست |
از بَهْرِ اين معامله غمگين مباش و شاد |
|
|
بادت به دست باشد اگر دل نهى به هيچ |
در معرضى كه تختِ سليمان رَوَد به باد[١] |
|
|
ساقى! به بىنيازىِ يزدان كه مِىْ بيار |
تا بشنوى ز صوتِ مغنّى هُوَ الْغَنِى |
|
اى استاد طريق! قسم به بىنيازى حضرت معشوق، كه مرا راهنما به ذكر و يادش شو، تا از نفحات پى درپىاش بهرهمند گردم و از خود برهم، به گونه اى كه فريادِ «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[٢]: (همه شما فقيران و نيازمندان درگاه خداوند هستيد و تنها خداست كه بىنياز ستوده مى باشد.) را به تمام وجود، از شورى كه نسيمهاى آن حضرت در من افكنده، بشنوم. كنايه از اينكه: اى راهنمايم! تا به كلّى از خود بيرون و فانى نشدهام، قسم به بىنيازى دوستت، مرا رها مكن. به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ و دعاگوىِ دولتم |
|
|
ز آنجا كه فيضِ جامِ سعادت، فُروغِ توست |
بيرون شدن نماى ز ظُلْماتِ حيرتم |
|
|
دريا و كوه در رَهْ و، من خسته و ضعيف |
اى خِضْرِ پِىْ خجسته! مدد كن به همّتم |
|
|
دورم به صورت از دَرِ دولتْ سراىِ دوست |
ليكن به جان و دل، ز مقيمانِ حضرتم[٣] |
|
|
حافظ! نهالِ قدّ توِ در جويبارِ دل |
خون خورد و بر نشاند، تو خواهى كه بركَنى؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٨، ص ١٥٣.
[٢] - فاطر: ١٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.