جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٠ - غزل ٥٧٨ لبت مى بوسم و در مى كشم مى
|
ما در پياله عكسِ رُخِ يار ديدهايم |
اى بىخبر ز لذّتِ شُرْبِ مدامِ ما! |
|
|
چندان بُوَد كرشمه و نازِ سَهى قدان |
كآيد به جلوه سَرْوِ صَنُوبرْ خرامِ ما |
|
|
هرگز نمى رود آن كه دلش زنده شد به عشق |
ثبت است بر جريده عالَم، دوام ما[١] |
|
لذا مى گويد:
|
چو مجنون درپىِ ديدارِ ليلى |
ببايد گَشْتَن اى دل! گِردِ هر حى |
|
اى خواجه! ديوانه وار چون مجنون، براى ديدار محبوب خود گِرْدِ همه مظاهرش بگرد، تا او را در كثرات و باكثرات بيابى (زيرا حضرتش را در كنارِ از مظهر نمى توان ديد). به گفته باباطاهر:
|
به صحرا بنگرم، صحرا تِه وينم |
به دريا بنگرم، دريا تِه وينم |
|
|
به هرجا بنگرم، كوه و دَر و دشت |
نشان از قامتِ رعنا ته ونيم[٢] |
|
|
تو با سلطانِ گُل خوش باش و مِىْ نوش |
غنيمت دان خلاصِ بَهْمَن از دِىْ |
|
اى خواجه! حال كه روزگار هجرانت بسر آمده، و جمال دلدار در تجلّى است، فرصت را غنيمت دان و به مراقبه جمالش بپرداز و غفلت را روا مدار، تا حالاتت مَلَكه گردد.
و ممكن است بخواهد بگويد: حال كه آب حياتت مى دهند و بهترين بهره را از محبوب مى گيرى، خوش باش و از گذشته و ايّام فراق و بىعنايتهاى حضرت محبوب سخن مگو، و بگو:
|
منم كه ديده به ديدارِ دوست كردم باز |
چه شكر گويمت اى كارْ سازِ بندهْ نواز! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل غزل ٤، ص ٤٠.
[٢] - ديوان باباطاهر، ص ٣٨.