جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٨ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
است، لكن «عاشقى گفت: كه ما را تو بر آن مى دارى.» ما خرابى را به خود نياموختهايم؛ كه: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»[١]: (خداوند آنان را به دوستى گرفته و [درنتيجه] ايشان نيز دوستدار او شدند.) اگر «يُحِبُّهُمْ» نبود، كجا «يُحِبُّونَهُ» حاصل مى شد؟! و اگر ما را بر فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[٢]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست.) نيافريده بودى، كجا مىتوانستيم تو را بخواهيم؟! در جايى مى گويد:
|
در نظر بازىِ ما بىخبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
|
جلوه گاه رُخ او ديده من تنها نيست |
ماه و خورشيد همين آينه مى گردانند |
|
|
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا |
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند[٣] |
|
و ممكن است مراد از لفظ «عاشقى» در مصرع دوّم، سيره عاشقى باشد. بخواهد بگويد: كه عاشقى، اقتضايش رندى و خرابى است. در جايى مى گويد:
|
مرا مِهرِ سِيَهْ چشمان ز سر بيرون نخواهد شد |
قضاىِ آسمان است اين وديگرگون نخواهد شد |
|
|
مرا روزِ ازل كارى بجز رندى نفرمودند |
هرآن قسمت كه آنجا شد كم وافزون نخواهدشد |
|
|
مجال من همين باشد كه پنهان مِهْر او ورزم |
حديث بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد[٤] |
|
|
جوهرِ جامِ جَمْ از كانِ جهانِ دگر است |
تو تمنّا زگِلِ كوزهْ گران مى دارى؟ |
|
[١] - مائده: ٥٤.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٠، ص ٢٠٢.