جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٩ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
اى خواجه! اگر حضرت دوست انسان را مظهر تجلّيات و كمالات و اسماء خويش قرار داده؛ كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[١]: (و همه نامهاى خود را به آدم آموخت.) اين گوهر را از «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٢]: (و از روح خويش در او دميدم.) و «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٣]: (سپس او را به آفرينش ديگرى پديد آورديم.- خلاصه «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٤]: (براستى كه جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.) گرفته، نه از «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ»[٥]: (وخلقت و آفرينش انسان را از گل آغاز نمود.) و «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ»[٦]: (و براستى كه انسان را از چكيده اى از گِل آفريديم.) تو مى خواهى آن را از بدن عنصرى بدست آرى و با ديده عنصرى مشاهده كنى. مگر
٤٠٦٤
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنَى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ.»
[٧]: (به تو شناختمت و تو بودى كه مرا به خود رهنمون شده و خواندى و اگر تو نبودى نمى دانستم كه تو چيستى.- همچنين:
٣٩٣٥
«وَرَأتْهُ القُلُوبُ بِحَقآئِقِ الإيمانِ.»
[٨]: (و دلها با ايمانهاى حقيقىشان او را مى بينند.) را نخواندهاى. او را به او، و با ديده دل مى توان ديد، اگر تمنّاى ديدارش را دارى.
|
كيسه سيم وزَرَت نيك ببايد پرداخت |
زين تمنّا تو كه از سيم بَران مى دارى |
|
بايد- اى خواجه!- از داشته ها و تعلّقات و هستى خويش بكلّى بيرون شوى، و.
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - حجر: ٢٩.
[٣] - مؤمنون: ١٤.
[٤] - بقره: ٣٠.
[٥] - سجده: ٧.
[٦] - مؤمنون: ١٢.
[٧] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٨] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٦، روايت ١.