جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠١ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
|
زاهد و عجب و نماز و من و مستىّ و نياز |
تا خود او را ز ميان با كه عنايت باشد[١] |
|
|
چون تويى نرگسِ باغِ نَظَراى چشم و چراغ! |
سر چرا بر منِ دلخسته، گران مى دارى؟ |
|
اى محبوبى كه در گلزار تماشا مورد توجّه اهل دل و اوليائت قرار گرفتهاى، و چشم و چراغ آنانى، و همواره از ديدارت بهره مندشان مى نمايى! چرا بر من خسته دل بىعنايتى و نظر لطفى نمى نمايى؟ بخواهد بگويد:
«إلهى! لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند و مشتاقان خود را از مشاهده جمال نيكويت محجوب مگردان.- به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روانبخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
اى از فروغ رويت، روشن چراغ ديده! |
مانند چشم مستت، چشم جهان نديده |
|
|
تا كى كبوتر دل، چون مرغ نيمْ بِسْمِل |
باشد زتيغ هجرت، در خاك وخون طپيده؟[٤] |
|
|
دل و دين رفت ولى راست نمى آرم گفت |
كه من سوختهْ دل را تو بر آن مى دارى |
|
هر آنچه از عبادات قشرى و عالم خيالى و عنصرى و تعلّقات داشتم، به خاطر راه يافتن به ديدارت از دست دادم. به راستى نمى توانم بگويم: باعث اين امر تو بودى؛ زيرا اگر گويم، خواهى گفت: مىخواستى دل به من ندهى. شايد با اين كلام.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٦، ص ٣٦٤.