جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٣ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
|
ساعد آن بِهْ كه نپوشى چو تو از بهرِ نگار |
دست در خونِ دلِ پر هُنران مى دارى |
|
معشوقا! حال كه خواسته تو بر آن قرار گرفته كه هنرمندان در بسيارى از فنون و علوم را عاشق خودسازى و خونشان بريزى، سزاوار آن است كه ساعد خويش نپوشى تا همه خلق بدانند كه اين توئى كه قصد كشتن ايشان را نمودهاى، درنتيجه با اين بيان تقاضاى فنا و نايل شدن به وصال خويش را نموده. بخواهد بگويد:
|
هزار دشمنم ار مى كنند قصدِ هلاك |
گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك |
|
|
عنان نپيچم اگر مى زنى به شمشيرم |
سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك[١] |
|
و نيز بگويد:
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجالِ وصول |
رسد ز دولت وصل تو كار من به حصول |
|
|
منِ شكسته بدحال، زندگى يابم |
در آن زمان كه به تيغِ غمت شوم مقتول |
|
|
چو بر دَرِ تو منِ بينواى بىزَرْ و زور |
به هيچ باب ندارم رَهِ خروج و دخول |
|
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حالِ دل كه را گويم؟ |
كه گشتهام ز غم و جورِ روزگار، ملول[٢] |
|
|
مگذران روزِ سلامت به ملامت، حافظ! |
چه توقّع ز جهانِ گذران مى دارى؟ |
|
اى خواجه! از جهان گذران، توقّع خوبى و راحتى داشتن بىجاست؛ كه:
٣٧٨٠
«ألدُّنْيا ظِلٌّ زآئِلٌ.»
[٣]: (دنيا، سايه ناپايدار مى باشد.- نيز:
٣٧٨١
«ألدُّنيا دارُالمِحَنِ.»
[٤]: (دنيا، خانه و محلّ سختيها و گرفتاريهاست.- همچنين:
٣٧٨٢
«أسْبابُ الدُّنْيا مُنْقَطِعَةٌ، وَعَواريها مُرْتَجِعَةٌ.»
[٥]: (پيوندهاى دنيا جدا شده و امور عاريتى آن بازپس گرفته مى شود.) روز تندرستى و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٠، ص ٢٧٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧١، ص ٢٧٨.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٥.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.