جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٣ - غزل ٥٦٨ ساقيا! سايه ابر است و بهار و لب جوى
و نيز در جايى مى گويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هر دوعالَم را به دشمن ده كه ما را دوست بس |
|
|
خاطرم وقتى هوس كردى كه بينم چيزها |
تا تو را ديدم نكردم جز به ديدارت هوس[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
شكر آن را كه دگر باز رسيدى به بهار |
بيخِ نيكى بنشان و رَهِ تحقيق بجوى |
|
اى خواجه! و يااى سالك! چون الطاف دوست باز شامل حالت شد و حضرتش ديگر بار بهار مشاهداتت عنايت فرمود، به شكرانه اين نعمت به شدّت مراقبه و توجّه مشغول باش و به ديده نيكى به عالم بنگر، تا به منزل مقصود راه يابى و حالاتت مقام گردد. و بگو:
٤٠٤٦
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٢]: (بار الها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند و به آنها نظر افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند سپس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.) در جايى پس از رسيدن به چنين حال و مقامى مى گويد:
|
ساقى اندر قَدَحم باز مِىِ گلگون كرد |
در مِىِ كهنه ديرينه ما افيون كرد |
|
|
ديگران را مِىِ ديرينه برابر مى داد |
چون به اين دلشده خسته رسيد افزون كرد |
|
|
اين قَدَح هوش مرا جمله به يكبار ببرد |
اين مى اين بار مرا پاك زخود بيرون كرد[٣] |
|
|
روى جانان طلبى، آينه را قابل ساز |
ورنه هرگز گُل و نسرين ندمد زآهن و روى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٠، ص ٢٢١.