جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٢ - غزل ٥٦٨ ساقيا! سايه ابر است و بهار و لب جوى
|
اى شاه حُسن! چشم به حال گدا فكن |
كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد[١] |
|
|
دو نصيحت كُنَمت بشنو و صد گَنج ببر: |
از رهِ عيش در آ و به رهِ عيب مپوى |
|
اى خواجه! و يااى سالك! اگر مى خواهى به گنج اسماء و صفات و مشاهدات و تجلّيات حضرت دوست راه برى و به سرّ عالَم آگاه شوى، همواره مراقبه و توجّه و ذكر او را پيشه خود سازد و طريق دنيا و يا توجّه به غير دوست را كه بدترين عيب است، مپوى؛ كه: «وَ اعْبُدُوا اللَّهَ، وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً»[٢]: (و خدا را بپرستيد و چيزى را شريك و انباز او قرار ندهيد.- نيز: «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ، فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ، فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ»[٣]: (و هركس به خداوند شرك بورزد، گويى [و مانند كسى است كه] از آسمان افتاده، پس پرنده [شيطان] او را با شتاب برگرفته ...).
و ممكن است مراد خواجه از «ره عيش درآ» همه جهان را به نظر وحدت نگريستن باشد، و مراد از «رهِ عيب مپوى» به ديده عيب به مظاهر نگاه نكردن؛ زيرا اين دو امر از امورى است كه سالك را زودتر به ملكوت آنها توجّه مى دهد و به گنجهاى معارف الهى آشنا مى سازد، و به سرِّ «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ»[٤]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست.) آگاه مى نمايد، در جايى مى گويد:
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن |
|
|
مرادِ ما ز تماشاىِ باغ عالم چيست؟ |
به دست مردمِ چشم از رُخِ تو گل چيدن |
|
|
ز خَطّ يارِ بياموز مِهْر با رُخِ خوب |
كه گِرْدِ عارضِ خوبان خوش است گرديدن[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٥، ص ١٣١.
[٢] - نساء: ٣٦.
[٣] - حجّ: ٣١.
[٤] - حجر: ٢١.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.