جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٠ - غزل ٥٥٥ چون در جهان خوبى، امروز كامكارى
محبوبا! بيا و جرعه اى از باده وصالت به من عطا كن و از خويشم بگير وعده خواهمت داد كه دگر هشيارى را بر مستى اختيار ننمايم؛ كه:
٣٧٣٧
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟ وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
[١]: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟ و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد.- به گفته خواجه در جايى:
|
چو جامِ لعلِ تو نوشم، كجا بماند هوش |
چو چشمِ مستِ تو بينم، بجا نماند گوش |
|
|
منم غلامِ تو، ور آنكه از من آزادى |
مرا به كوزه فروشِ شرابخانه فروش |
|
|
مرا مگوى: كه خاموش باش و دَمْ دركش |
كه در چمن نتوان يافت مرغ را خاموش |
|
|
شرابِ پخته، به خامانِ دلْ فسرده دهند |
كه باده، آتشِ تيز است و پختگان، در جوش[٢] |
|
|
در هجر مانده بودم، بادِ صبا رسانيد |
از بوستانِ وصلت، بوىِ اميدوارى |
|
معشوقا! هجرت در گذشته مرا از پاى درآورده بود، نفحات قدسىات وزيدن گرفت و مژده وصالت را بياورد و از نااميدىام رهانيد، و فهميدم كه تو را با من عنايتى است. كنايه از اينكه: بازم با نفحات روح فزايت، از هجرم برهان و به ديدارت نايلم گردان. به گفته خواجه در جايى:
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
ببر اندوهِ دل و مژده دلدار بيار |
|
|
نُكته رُوح فزا، از دهنِ يار بگوى |
نافه خوش خبر از عالمِ اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قَدَحِ آينهْ كردار بيار |
|
|
كام جان تلخ شد از صبر، كه كردم بىدوست |
خنده اى ز آن لبِ شيرينِ شكرْ بار بيار[٣] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٦، ص ٢٥٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.