جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣١ - غزل ٥٥٥ چون در جهان خوبى، امروز كامكارى
|
ما بنده ايم و عاجز، تو حاكمىّ و قادر |
گر مى كِشى به زورم، ور مى كُشى به زارى |
|
عزيزا! كشاكش جلال و جمالت گاه به هجرمان مبتلا مى سازد، و گاه به وصلمان مىخواند. حكومت مطلقه از آن توست، و قدرت و سلطنت تو را سزد. ما خاكساران و بندگانيم، خواهى از جمال و كمالت به ديدارت بهره مندمان ساز، و خواهى با جلالت به خاكمان نِهْ و در فراقت بيازار، كه آزارت عين لطف است. به گفته خواجه در جايى:
|
گر تيغ بارد، در كوىِ آن ماه |
گردن نهاديم، ألْحُكْمُ لِلّهِ |
|
|
مهر تو عكسى، بر ما نيفكند |
آئينه رويا! آه از دلت! آه! |
|
|
ألصَّبْرُ مُرُّ، وَالْعُمْر فان |
يا لَيْتَ شِعْرى حَتّى مَن ألْقاهُ؟ |
|
|
عاشق! چه نالى؟ گر وصل خواهى |
خون بايدت خورد، درگاه و بيگاه[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: دلبرا! ما بندگان عاجزى هستيم كه از خود هيچ نداريم، و تو حاكم على الاطلاقى، خواهى به جذبه اى بكش و به خود انس ده، و يا به فنايمان دست زن تا لياقت قرب و ديدارت را بيابيم. در جايى مى گويد:
|
روشنىِ طلعتِ تو، ماه ندارد |
پيش تو گُل، رونقِ گياه ندارد |
|
|
جانبِ دلها نگاهدار، كه سلطان |
مُلك نگيرد اگر سپاه ندارد |
|
|
اى شَهِ خوبان! به عاشقان نظرى كن |
هيچ شهى چون تو، اين سپاه ندارد |
|
|
نِىْ من تنها كشم تطاولِ زُلفت |
كيست به دل، داغِ اين سياه ندارد؟[٢] |
|
با اين همه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٦، ص ٣٧١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.