جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٢ - غزل ٥٥٥ چون در جهان خوبى، امروز كامكارى
|
دكّان عاشقى را، بسيار مايه بايد |
دلهاى همچو آذر، چشمان رودبارى |
|
عمده سرمايه عاشق در پيشگاه حضرت دوست، سينه پرآتش و چشم گريان مىباشد، تا او را خريدار شود. بى دردان و سنگدلان كجا به وى راه يابند. بكوشاى خواجه! تا دلى سوخته و ديده اى گريان در فراقش بيابى، تا ديدارت حاصل شود.
در جايى هم مى گويد:
|
رهروان را، عشق بس باشد دليل |
آب چشم اندر رَهَش كردم سبيل |
|
|
آتشِ عشقِ بُتان، در خود مزن |
ور نه در آتش، گذر كن چون خليل |
|
|
يا مكن با پيل بانان دوستى |
يا بَنا كن خانه اى در خوردِ پيل |
|
|
يا بِنْهِ بر خود كه مقصد گم كنى |
يا منه پاى اندر اين رَهْ بىدليل[١] |
|
|
گرچه به بوى وصلت، در حشر زنده گردم |
سر بر نيارم از خاك، از روىِ شرمسارى |
|
دلبرا! با آنكه مشتاق ديدار توام، حاضر نيستم روز حشر كه روز تجلّى و ظهورت مىباشد؛ كه: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ»[٢]: (چهره هايى در آن روز برافروخته و شاداب و خرّم هستند، [و با ديده دل] به سوى پروردگارشان نگرانند.- به بويت زنده خواهم شد، سر از خاك بردارم؛ چرا كه از اعمال خالصانه جز شرمسارى در پيشگاهت ندارم. بخواهد با اين بيان بگويد: امروز عنايتى بفرما، تا فردا از تو شرمسار نباشم. به گفته خواجه در جايى:
|
اى خُسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
دردِ دلِ درويش و تمنّاىِ نگاهى |
زآن چشمِ سِيَهْ، مَسْتْ به يك غمزه دوا كن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٧، ص ٢٨٢.
[٢] - قيامت: ٢٢ و ٢٣.