جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٩ - غزل ٥٥٥ چون در جهان خوبى، امروز كامكارى
|
به عنايت نظريت كن، كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لطفِ تو، كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشهِ حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لبِ لَعَل تو ريزد، نمكى بر دل ريش؟ |
|
|
پرسش حالِ دل سوخته كن بَهْرِخدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
و يا معنى اين باشد كه: تا كى چون چشمت در خمارى هجران بسر برم؟ و تا چند چون مظاهرت همواره سرگشته و بىقرارت باشم و نبينمت؟ به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا، مونس جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرارِ پنهان باش |
|
|
ز آن باده كه در مصطبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده و گُو رمضان باش[٢] |
|
|
جورى كه از تو ديدم، دردى كه از تو بُردم |
گر شمّه اى بدانى، دانم كه رحمت آرى |
|
اى دوست! مىدانم علّت آنكه نظر لطفى به من نمى كنى و ترحّم بر اين فراق كشيده نمى نمايى، آن است كه جور و جفا و درد و رنج به تو راه ندارد، تا (به اصطلاح) خبر از بندهات داشته باشى. اين ماييم كه بايد در زير شكنجه جور و بىعنايتى هايت واقع شويم، تا از خويش برهيم و به تو واصل آييم. در جايى مىگويد:
|
مرا ذليل مگردان، به شُكر اين نعمت |
كه داشت دولتِ سَرْمَد، عزيز و محترمت |
|
|
روانِ تشنه ما را، به جرعه اى درياب |
چو مى دهند زُلالِ خِضِر، به جامِ جمت |
|
|
دلم مقيمِ دَرِ توست، حُرمتش مىدار |
به شكر آنكه خدا داشته است محترمت[٣] |
|
|
از باده وصالت، گر جرعه اى بنوشم |
تا زندهام، نورزم، آيينِ هوشيارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٣.