جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢ - غزل ٥٤٢ برو زاهد! به اميدى كه دارى
|
ما مردِ زهد و توبه و طامات نيستيم |
با ما به جام باده صافى خطاب كن |
|
|
ايّامِ گل چو عمر به رفتن شتاب كرد |
ساقى! به دور باده گلگون شتاب كن[١] |
|
|
بپرهيز از من اى صوفى! بپرهيز |
كه كردم توبه از پرهيزكارى |
|
اى زاهد پشمينه پوش! مرا دعوت به طريقه خويش مكن، كه ديگر به اعمال قشرى نخواهم پرداخت و از زهد خشك توبه كردهام و به اعمال لبّى دست خواهم زد. در جايى مى گويد:
|
شيوه رندى، نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در افتادم، چرا انديشه ديگر كنم |
|
|
وقت گل گويى: كه زاهد شوبه چشم وجان، ولى |
مىروم تا مشورت با شاهد و ساغر كنم |
|
|
زهدِ وقتِ گل چه سودايى است! حافظ! هوشدار |
تا اعُوذى خوانم و انديشه ديگر كنم[٢] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: زاهدا! اين همه مرا پرهيز از طريق فطرت و عشق به جمال محبوب حقيقى و شراب مشاهداتش مده، كه من اين طريقه را به خود اختيار ننمودهام، اگر هم روزى توبه از آن را به گفتارت كردهام، امروز توبه از آن توبه از مى كنم. به گفته خواجه در جايى:
|
كسى كه حُسنِ رُخِ دوست درنظر دارد |
محقّق است، كه او حاصل بصر دارد |
|
|
چو خامه بر خَطِ فرمان او، سَرِ طاعت |
نهادهايم، مگر او به تيغ بردارد |
|
|
ز زهد خشك ملولم، بيار باده ناب |
كه بوى باده دماغم، مدام تر دارد[٣] |
|
|
بيا دل در خم گيسوى او بند |
اگر خواهى خلاص و رستگارى |
|
زاهدا! اگر رستگارى واقعى را مى طلبى، از زهد خشك خود كناره گير و دل به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٧، ص ٣٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.